- دو تا بچه تهران میرن قزوین تا از اتوبوس پیاده میشن یهو یكیشون میگوزه در همین لحظه یه قزوینی میشنوه و میوفته دونبال این دوتا خلاصه بعد از 2 ساعت كل قزوین دنبال این دو تا میوفتن بعد اون دوتا كه متوجه میشن میخوان فرار كنن كه تو یه كوچه بن بست گیر میوفتن یكی از اون دوتا داد میزنه كه از جون ما چی میخواین یه پیرمرده لرزون لرزون میاد جلو و میگه: ببم جان بوق میزنی مسافرسوارنمیكنی
|