- قزوینیه میره تهران پیش رفیقاش، رفیقاش هم همه جور بساطی براش جور میكنن، از عرق و فیلم سوپر و تریاك و ... آخر شب هم یه جنده باحال براش میارن تا صبح حال كنه! بعد از یه مدتی رفیق قزوینیه میره قزوین، قزوینیه هم سنگ تموم میگذاره، براش همه چیز جور میكنه و آخر شب هم میره بیرون كه یه كون باحال براش گیر بیاره ولی هرچی میگرده، چیزی پیدا نمیكنه،آخر ور میداره یه پیر مرد تریاكی لاغر مردنی كچل رو ورمیداره میاره، رفیقش میگه: بیمعرفت، این چیه ور داشتی آوردی؟! قزوینیه میگه: بالامجان شرمنده، شب جمعه بود، هیچی گیر نمیومد! اینم داییمه با كلی خواهش و التماس آوردمش!!!
|