- رشتیه زنش حشری نمیشده . میره پیش دكتر، میگه: آقای دكتر! یه چیزی بدین كه این زن ما حشری بشه. دكتره یه دارو بهش میده میگه: ازین قطره بریز تو غذای زنت، ولی یوقت خودت نخوری ها! رشتیه میره خونه، یكم از دوا میریزه تو غذای زنش، بعد با خودش میگه: این دكترا همش ...س شعر میگن! بگذار خودم هم یكم بخورم امشب خوب حال كنیم! خلاصه خودشم بقیش رو میره بالا. شب خوابیده بودند بغل هم، زنش میگه: عزیزم! میگه: جانم؟! زنه میگه: من ....یر میخوام! رشتیه میگه: آی گفتی!!!!
|