- یه روز یه بنده خدایی نشسته بوده و با یه آجر میزده توی سرش و میگفته آخ! بعد سرشو با دستش میمالیده تا خوب بشه. چند دقیقه بعد دوباره با آجر میزده توی سرش و دوباره .... و هی این كار را تكرار میكرده! یكی میرسه و بهش میگه: آخه باباجون مگه مرض داری؟ وقتی دردت میاد چرا با آجر هی میزنی توی سرت؟ یارو بهش میگه: آخه تو نمیدونی وقتی نمیزنم توی سرم چه حالی میده...!
|