- رشتیه تازه ازدواج كرده بوده. روز اول پا میشه، میبینه خبری از صبحونه نیست. به زنش میگه: خانم جان، صبحانه كجاست؟ زنش میگه: من فكر كردم شما میری سركار، صبحونه نمیخوری. رشتیه میگه: ببین خانم جان، ازین به بعد هر روز صبح، سنگگ تازه با كره و پنیرو مربا و عسل روی میزه، چه من باشم، چه نباشم! خلاصه میره سركار و ظهر بر می گرده، می بینه خبری از ناهار نیست. به زنش میگه: خانم جان، پس ناهار كجاست؟ زنش میگه: من فكر كردم شما سركارید، دیگه ناهار نپختم. رشتیه میگه: ببین خانم جان، ازین به بعد هر روز ظهر سر ساعت یك، ناهار، كته كباب و ترشیتره و باقالا قاتق باید سر میز باشه، چه من باشم، چه نباشم! خلاصه زنش یك چیزی حاضر می كنه، می خورند و رشتیه باز میره سر كار. شب برمی گرده، میبینه خبری از شام نیست. به زنش میگه: خانم جان! پس شام چیشد؟ زنش میگه: من فكر كردم دیگه شما هم صبحونه خوردید هم ناهار، دیگه شام نمی خورید. رشتیه میگه: ببین خانم جان، ازین به بعد هر شب ساعت نه روی این میز شامِ گرم حاضره، چه من باشم، چه نباشم! زنش شاكی میشه، میگه: خوب پس بگذار منم شرایطم رو بگم. ازین به بعد من باید هر روز صبح و ظهر و شب، سه نوبت بدم! چه شما باشید، چه نباشید!!!
|