- یارو با زنش قرار داشته كه هر وقت هوای سانفرانسیسكو كرده بودم، میگم: ماشین لباسشویی رو رو روشن كن، لباس چرك دارم. یه روز مرده میخواسته یه حالی بكنه، به بچشون میگه برو به مامان بگو لباس چرك دارم. بچه میره و بر میگرده، میگه مامان گفت: برو بگو فعلاً وقت ندارم. دوباره بعد از یك مدتی مرده به بچه میگه برو بگو كلی لباس چرك دارم، اون ماشین لباس شویی رو روشن كن. بازم بچه میاد میگه مامان گفت: باشه بعداً، فعلاً اصلاً وقت ندارم. بعد از یه مدتی، زنه به بچه میگه: برو به بابات بگو اگه میخواد لباساشو بیاره، ماشین لباس شویی رو روشن كنم. بچه میره و برمیگرده، میگه بابا گفت: نمیخواد با دست شستم!!
|