بالاخره خدا دعاهامو مستجاب كرد
User Rating: / 1
PoorBest 
  • زنه میره پیش كشیش محلشون، میگه: پدر من یك مشكل بزرگ دارم! كشیشه میگه: مشكلت چیه فرزندم؟ زنه میگه: پدر من دو تا طوطی ماده دارم كه فقط بلدن یك جمله بگن، اونم اینه كه: ‹سلام، ما دو خیلی حشرییم! میخواین با هم یك حالی بكنیم؟!!› من هركار از دستم برمیومده كردم، ولی این دوتا این عادتشون رو ترك نمیكنن. كشیشه كف میكنه، میگه: والله راه حلی به ذهنم نمیرسه، ولی من یك دوستی دارم كه چندتا پرنده داره، شاید اون بتونه مشكلت رو حل كنه. خلاصه كشیشه میره با دوستش مشورت میكنه و قرار میشه كه طوطیا رو بیارن بگذارن تو قفس طوطی نر دوستش كه یارو بهش یاد داده بوده انجیل بخونه و خیلی پرهیزكار بوده، بلكن طوطیای خانم به راه راست برگردن! خلاصه طوطیا گمراه رو میگذارن تو قفس طوطی پرهیزگار، طوطی لاشیا میبینن گوشة قفس یك طوطی نشسته با عینك ته استكانی داره با صدای بلند انجیل میخونه! خلاصه كف میكنن ولی به روی خودشون نمیارن و دوباره شروع میكنند همون جملة همیشگیشون رو تحویل میدن كه: سلام، ما دو خیلی حشرییم! میخوای با هم یك حالی بكنیم؟! اینو كه میگن، طوطی نره انجیلش رو میبوسه آروم میگذاردش زمین، یك نگاهی به بهشون میكنه، میگه: سبحان الله! بالاخره خدا دعاهامو مستجاب كرد!!!
 
< Prev   Next >