- شیره میخواسته بره مسافرت، خرگوشه رو جای خودش میگذاره سلطانِ جنگل. خرگوشه هم روز اول میگه: برین اون روباه پدرسوخته رو بیارین. میرن روباهه رو میارن، هنوز تو نیومده، میتوپه بهش كه: پدرسوخته، تو كلاهت كو؟! دستور میده روباهه رو ببندن به یك درخت، همه حیوونای جنگل بیان یك دور بـ...نن! دو روز بعد دوباره روباهه رو احضار میكنه، باز تا میاد تو بهش میگه: مادرقحبه! تو كلاهت كو؟! باز میده ببندنش به درخت و همه حیوونا ترتیبشومیدن. خلاصه چهار پنج روز همینجوری میگذره، آخر روباهه شاكی میشه، زنگ میزنه به موبایل شیره و میگه بابا این چه افتضاحیه؟! این ریختی پیش بره، این خرگوش تاج و تختت رو به باد میده. شیره هم زنگ میزنه به خرگوشه میگه: بابا، بیخودی كه نباید به ملت گیر بدی! یه گیری بده كه شاكی نشن. خرگوشه میگه: یعنی چی؟ میگه: مثلا فردا روباهه رو بفرست برات سیگار كِنت بخره. اگه پایه كوتاه خرید بگو چرا بلندشو نخریدی، اگه بلند خرید بگو چرا كوتاهشو نخریدی، بعد هم ترتیبش رو بده! خرگوشه میگه: خوب، یادگرفتم. فردا باز روباهه رو احضار میكنه و میگه برو یك بسته سیگار كنت بخر. روباهه میاد تیزبازی دربیاره، میره هم سیگار پایه بلند میخره هم پایه كوتاه. خلاصه برمیگرده تو كاخ، پایه كوتاهه رومیده، میگه: قبله عالم به سلامت! اینم سیگار كنت. خرگوشه زود میگه: پدرسوخته، من پایه بلندشو میخواستم! روباهه هم درجا دست میكنه بسته پایه بلند رو میده. خرگوشه میبینه رودست خورده، پاك شاكی میشه، میگه: اصلا كسكش تو كلاهت كو؟!!!
|