- قزوینیه مریض میشه میره دكتر.دكتره براش آمپول تجویز میكنه.قزوینیه با خودش فكر میكنه كه آمپولرو بره كجا بزنه كه كاری دستش ندن.خلاصه كل قزوینو زیرو رو میكنه تا بالاخره یه تزریقاتی پیدا میكنه كه آمپول زنش یه پیر مرده بوده.میره و با خیال راحت میخوابه رو تخت كه آمپول بزنه میبینه كه پیرمرده آب مقطرو باز میكنه و با آمپول قاطی میكنه یه دفعه محتویاتو میخوره و به قزوینیه میگه آماده شو
|